یادداشتهای من |
قرار نبود اين جوري شه ...
راستي چي شد .. ؟چه جوري شد ...
نمی دونم چرا وقتی که آیدن با بغض کودکانه اش به هر علتی اونجور آروم و معصوم گریه می کنه ، با اینکه می دونم تا دقایقی دیگه هیچ اثری از گریه و ناراحتیش باقی نمی مونه ، تمام وجودم از بغضش می لرزه ...
وای که من چه چیزها می خواستم ...
خوب این هم یک جورشه ! آخر تعطیلات برای تبریک سال نو زمان جالبی نیست ، اما از هیچی بهتره .
سال نو همه مبارک . سال نوی ما هم همینطور . نمیدونم چی باید آرزو کنم ... فقط امیدوارم امسال سرشار از سلامتی و سعادت برای همه باشه ... ما هم در کنار بقیه سالم و سعادتمند باشیم و امسال هر بدی و نا خوشی از همه امون دور باشه انشاا... .
خیلی وقته که دلم میخواد بیام اینجا چیزی بنویسم ، یک عالمه حرف برای گفتن دارم. فقط خدا میدونه که چه بر روزگار من داره میگذره ... کاش تمرکز داشته باشم و بیام حرف بزنم ...
سال نو مبارک
What I've felt, what I've known
Sick and tired, I stand alone
, Could you be there, cause I'm the one who waits
... The one who waits for you
?? Or are you unforgiven too
درب بزرگ با صداي كهنه اي باز و ورود مرد جوان اعلام مي شود. دخترك با چهره اي خندان به سوي او ميدود. موهاي بلند و چين وشكن يقه باز لباس سپيدش درهم مي پيچند. مرد جوان دست ظريف دخترك را مي بوسد و با جرعه اي شراب او را به رقص دعوت ميكند . گروهي از ميهمانان مي رقصند و گروهي نظاره گر آنها هستند. موسيقي دستان مرد جوان اندام ظريف دخترك را نوازش ميكند و دخترك لبخند زنان ، مبهوت نوازشها ، دل به او مي سپرد و مست از شرابِ نور و رقص و بوسه او را به كناري ميکشد و مي پرسد : دوست داريد با هم به اتاق من برويم ؟
مرد جوان با لبخندي شيرين به دنبال او به سمت طبقه پايين مي رود . دخترك آرام و سبك در تاريكي محض حركت ميكند و مرد جوان با ترس از پي او ميرود.دخترك در ميان تالار روي زمين خم مي شود و درب سنگيني را از روي زمين باز مي كند. نور مات و كمرنگي روي صورتش پخش مي شود و مرد جوان با لبخند او مي خندد. دخترك دست او را مي گيرد و با هم داخل مي شوند. نگاه مرد جوان به اطراف، چيزي جز رختخوابي سپيد و بالشهاي نرم و زيبا را نمي يابد . دخترك دراز ميكشد و با چشمانش مرد جوان را مي خواند .
سوال مرد سكوت سنگين را مي شكند : اتاق شما اين است ؟!
دخترك اخمي شيرين ميكند و پاسخ ميدهد : از بودن با من محظوظ نيستيد ؟
مرد جوان دستان دختر را در دست ميگيرد و ميگويد : بودن با شما مرا به دنياي ديگر ميبرد... البته كه محظوظ خواهم بود !
دخترك پيراهن سپيدي را از زير بالشها بيرون مي آورد و به او ميدهد . مرد جوان لباسش را با پيراهن سپيد عوض ميكند و در آغوش سرد يكديگر جاي مي گيرند...
آخرين ميهمانان نيز خانه را ترك ميكنند و تاريكي خانه را دربر مي گيرد. نور مات و كمرنگي از درزهاي كهنه تابوت قديمي بيرون زده است... .
دنبال كلمه هستم ! كلمه براي گفتن هزار حرف ! ... پيداش ميكنم .
دلم براي آيدن عزيزم تنگ شده. زيبا ... پاك ... مهربون ... مودب ... باهوش ... توانا و در يك كلمه عشق محض .
دوستش دارم و سلامتي هميشگيش آرزوي منه .
چقدر حرف دارم ..............
چقدر كلمه كم دارم ..............
همه اعتماد به نفسم رو در مورد خودم... ظاهر و باطنم از دست دادم.
خدایا .. مردم ... دنیا ... به دادم برسید ................
امشب ، سر بر سينه خيالم گذاشتم و ساعتي در آغوش پرقدرتش گريستم ...
سایه یک خیال بر زندگیم سنگینی می کند ....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|