تبليغاتX
Dec14th
 
یادداشتهای من
 
 

قرار نبود اين جوري شه ...

راستي چي  شد .. ؟‌چه جوري  شد ...

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

نمی دونم چرا وقتی که آیدن با بغض کودکانه اش به هر علتی اونجور آروم و معصوم گریه می کنه ، با اینکه می دونم تا دقایقی دیگه هیچ اثری از گریه و ناراحتیش باقی نمی مونه ، تمام وجودم از بغضش می لرزه ...

وای که من چه چیزها می خواستم ...

  نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

خوب این هم یک جورشه ! آخر تعطیلات برای تبریک سال نو زمان جالبی نیست ، اما از هیچی بهتره .

سال نو همه مبارک . سال نوی ما هم همینطور . نمیدونم چی باید آرزو کنم ... فقط امیدوارم امسال سرشار از سلامتی و سعادت برای همه باشه ... ما هم در کنار بقیه سالم و سعادتمند باشیم و امسال هر بدی و نا خوشی از همه امون دور باشه انشاا... .

خیلی وقته که دلم میخواد بیام اینجا چیزی بنویسم ، یک عالمه حرف برای گفتن دارم.  فقط خدا میدونه که چه بر روزگار من داره میگذره ... کاش تمرکز داشته باشم و بیام حرف بزنم ...

سال نو مبارک

  نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 

      What I've felt, what I've known  

Sick and tired, I stand alone  

, Could you be there, cause I'm the one who waits  

... The one who waits for you  

?? Or are you unforgiven too  

  نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 

 

  درب بزرگ با صداي كهنه اي باز و ورود مرد جوان اعلام مي شود. دخترك با چهره اي خندان به سوي او ميدود. موهاي بلند و چين وشكن يقه باز لباس سپيدش  درهم مي پيچند. مرد جوان دست ظريف دخترك را مي بوسد و با جرعه اي شراب او را به رقص دعوت ميكند . گروهي از ميهمانان مي رقصند و گروهي نظاره گر آنها هستند. موسيقي دستان مرد جوان اندام ظريف دخترك را نوازش ميكند و دخترك لبخند زنان ، مبهوت نوازشها ، دل به او مي سپرد و مست از شرابِ نور و رقص و بوسه او را به كناري ميکشد و مي پرسد : دوست داريد با هم به اتاق من برويم ؟ 

 مرد جوان با لبخندي شيرين به دنبال او به سمت طبقه پايين مي رود . دخترك  آرام و سبك  در تاريكي محض حركت ميكند و مرد جوان  با ترس از پي او ميرود.دخترك در ميان تالار روي زمين خم مي شود و درب سنگيني را از روي زمين باز مي كند. نور مات و  كمرنگي روي صورتش پخش مي شود و مرد جوان با لبخند او مي خندد. دخترك دست او را مي گيرد و با هم  داخل  مي شوند. نگاه مرد جوان به اطراف، چيزي جز رختخوابي سپيد و بالشهاي نرم و زيبا را نمي يابد . دخترك دراز ميكشد و با چشمانش مرد جوان را مي خواند .

 سوال مرد سكوت  سنگين را مي شكند : اتاق شما اين است  ؟! 

 دخترك  اخمي شيرين ميكند و پاسخ ميدهد : از بودن با من محظوظ نيستيد ؟

مرد جوان دستان دختر را در دست ميگيرد و ميگويد : بودن با شما مرا به دنياي ديگر ميبرد... البته كه محظوظ خواهم بود !

دخترك  پيراهن سپيدي را از زير بالشها بيرون مي آورد و به او ميدهد . مرد جوان لباسش را با پيراهن سپيد عوض ميكند و در آغوش  سرد يكديگر جاي مي گيرند...

آخرين ميهمانان نيز خانه را ترك ميكنند و تاريكي خانه را دربر مي گيرد. نور مات و كمرنگي از درزهاي كهنه تابوت قديمي بيرون زده است... .

 

  نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 چندين روزه كه دارم لابلاي كاغذ پاره هاي ذهن گرد و خاك گرفته ام رو ميگردم. نميدونم دنبال چي ميگردم. دلم ميخواد بنويسم.  آره ...

 دنبال كلمه هستم ! كلمه براي گفتن هزار حرف ! ... پيداش ميكنم .

دلم براي آيدن عزيزم تنگ شده. زيبا ... پاك ... مهربون ... مودب ... باهوش ... توانا و در يك كلمه عشق محض .  

دوستش دارم و سلامتي هميشگيش آرزوي منه .

چقدر حرف دارم ..............

چقدر كلمه كم دارم ..............

  نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط MehrNoosh 
  خیلی وقته که دلم پر از حرف ... پر از خواسته و نخواسته ... پر از خستگی ... پر از دلمردگی ... پر از احساس ضعف و نابودیه و هیچ کاری براش نمیتونم براش بکنم.

همه اعتماد به نفسم رو در مورد خودم... ظاهر و باطنم از دست دادم.

خدایا .. مردم ... دنیا ... به دادم برسید ................ 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

 

 امشب ، سر بر سينه خيالم گذاشتم و ساعتي در آغوش  پرقدرتش  گريستم ...

 

  نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

      سایه‌ یک خیال بر زندگیم سنگینی می کند ....

  نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 

        And it comes to be 

That the sooting light 

at the end of your tunnel 

Is just a freight train 

  Coming your way 

....And it comes to be 

....... And it comes to be 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM