یادداشتهای من |
در درونم جنگي عظيم برپاست. گروهي فرشته خوب با حلقه هاي نوراني بدور سرشان با گروهي فرشته بد بدون حلقه هاي نوراني با هم مبارزه ميكنند. توانم تحليل رفته و خستگي تاب نبرد پيروزمندانه را از فرشته هاي خوب گرفته است. اگر فرشته هاي خوب مغلوب شوند من نابود ميشوم و اگر پيروز شوند زخمهاي نبرد تا ابد آزارم خواهند داد.
ضربان قلبم با درد تؤام است. نفسم در سينه تنگ حبس ميشود و من نميدانم كه چه كردم و چه خواهم كرد ....
بعد از ظهر یک ساعتی خوابم برد ... و خواب دیدم که دوستت دارم .
آسمون داره رو به شب ميره ... نه يعني هنوز هوا روشنه. آخه آخرهاي بهاره . اين موقعها هوا دير تاريك ميشه ...
الان توهمين پارك بغل خونه چه خبره ؟ كيا رو نيمكت نشستن ؟ كيا تاب بازي ميكنن ؟
اتوبان همت شلوغه يا خلوت ؟ حتما تا ونك ترافيكه. شايد هم به خاطر تعطيلي خلوته .
اون پاركه ... همون كه اگه از طرح هفت تير در بري ميرسي به خيابونش ... آب پرتغال گرم داره ... اونجا .. يادم نيست كجاست .اما يادمه كه هست ...
شهرآرا ؟؟ اونجا چه خبره ؟ اون بستني فروشي نزديك پارك الان باز پر از خونواده هاييه كه بچه هاشون رو بردن بازي ... مردم دارن اون بيرون چيكار ميكنن ؟؟
تو كدوم جهت موقع رانندگي بايد عينك آفتابي رو در آورد كه به آدم نخندن؟
واسه فردا چه برنامه هايي ميشه گذاشت ؟
چه خوب بود اگه ميشد يه آرايش حسابي كنم ، لباسهام رو اتو بزنم و بپوشم . چيزي كه منتظرش باشم ... جايي كه ميرفتم. كسايي كه ميديدم .
دلم داره ميتركه ...
هيچ اطميناني وجود نداره . هيچ تضميني نيست. روزها اذيتم ميكنن . نميخوام گريه كنم ... فايده نداره.
اشكهام با يه بغض ساكت و سنگين ميان پايين .
ديگه دوست ندارم نقش بازي كنم ... به دروغ بگم همه چي خوبه .
تنهایی کاملاً داغونم کرده ...
بالاخره هوا ابری شد ، باد اومد و یه نم بارون رو شهر و خونه ما و دل من پاشید ...
خدایا ممنون ... خواهش میکنم باقی خواسته هام رو هم بهم بده .
نمیدانم ، آئینه شکسته است یا تصویر من ...
خدایا به من صبوری بیشتری بده . بیشتر نه ... نصف صبوریهای دنیا رو فعلا به من بده ! قول میدم که زود و سالم پست بدم تا بدیش به یکی دیگه ...
یه گنجیشک کوچیکی بود که توی یه جنگل روی یه درخت زندگی میکرد. هر روز صبح با نوازش خورشید از خواب بیدار میشد و تو آب رودخونه پر و بالش رو می شست . تو جنگل می گشت ، دونه پیدا میکرد و غذا می خورد . عصر ها با دوستاش رو شاخه های دیگه آواز میخوندن و از هر دری حرف میزدند. زمان می گذشت و زندگی اونها جریان داشت تا اینکه یک روز یه دسته غاز وحشی مهاجر به جنگل اونها اومدن .غازهای زیبا ، با بالهای قدرتمند و بلند ، برای گنجیشکهای کوچیک داستانهای زیادی از سرزمینهای دور تعریف کردن . از گندم زارها گفتن ، از دریاها و کوههای بلند حرف زدن ، از آدمها گفتن و ....
گنجیشک کوچیک ما محو داستانهای اونها شده بود . بعد چند روز غازها که خوب استراحت کرده بودن از اونجا رفتن و گنجیشک کوچیک با خاطرات و داستانهای اونها موند. دیگه جنگل براش جذاب نبود . دوست داشت صبحها پر و بالشو تو دریا بشوره و تو کوه آواز بخونه تا طنین صداش رو بشنوه... اما ...
اما پر و بالش کوچیک بودن و نمیتونست مثل غازها تا دوردستها پرواز کنه. جنگل هم براش بی معنی شده بود. کم کم دوستاش از دور و برش رفتن و تنها شد . از بس آواز نخوند صداش گرفت .
تا اینکه یه روز اولهای پاییز ، غازها برگشتند. گنجیشک کوچیک بالهاشو از خوشحالی به هم میزد و جیک جیک می کرد . به غازها گفت که تصمیم گرفته با اونها بره به یه سرزمین دیگه ، کنار دریا و با صدفهای اونجا قشنگترین لونه رو بسازه. گفت که میخواد رو گندم زار ها پرواز کنه و صبحها دونه گندم برای صبحونه بخوره و تو کوه آواز بخونه ....
غازها نگاهی بهش کردند و خندیدن و گفتن واسه این حرفها هنوز زوده و اون هنوز کوچیکه !
گنجیشک کوچیک سرشو میون بالهاش کرد و به پرواز غازها نگاه کرد تا دور شدند. سال بعد دوباره غازها برگشتند و گنجیشک کوچیک همون آرزوها و خواسته هاشو گفت ، اما بازم غازها خندیدن و گفتن حالا حرفشو نزن ... وقت زیاده و تو کوچیکی !
سالها به همین ترتیب گذشت .بعد چند سال گنجیشک کوچیک باور کرده بود که هنوز وقتش نیست و اون هنوز برای این چیزا کوچیکه !
یه روز غازها برگشتند و خواستند اون رو روی بالشون بگذارند و با خودشون ببرند به یه سرزمین دور تا کنار دریا و با صدفهای اونجا قشنگترین لونه رو بسازه. روی گندم زار ها پرواز کنه و صبحها دونه گندم برای صبحونه بخوره و پر بزنه و آواز بخونه .
غازها بهش گفتن بیا بریم . گنجیشک کوچیک با ناباوری نگاهی به خودش کرد . با حالتی گنگ و مبهوت و با صدایی گرفته لبخندی زد و گفت : من کوچیکم !! برای این حرفها هنوز خیلی زوده !!....
سرشو بین بالهاش فرو برد و از اینکه غازها با تعجب نگاهش میکردن، متعجب شد !
بالا رفتیم ماست بود ، پایین اومدیم دوغ بود ، قصه ما از خودم بود !
( امسال باید منو به عنوان اهل قلم تو نمایشگاه کتاب پذیرا باشن )
به تو گفتم منو عاشق نكن ديوونه ميشم ... منو از خونه آواره نكن بي خونه ميشم
به تو گفتم نگفتم ؟؟؟....
كوههاي يك دست پوشيده از جنگل ... هواي نم زده ... تونل هاي پشت سر هم ... ماشين ما وسط جاده هاي قشنگ شمال و معين هميشگي ! وه كه من عاشق همين سادگي و آرامشش هستم .
خداوندا سلامتي عزيزانم و برآورده شدن آرزوهاشون رو تو اين سال جديد با همه وجودم ازت ميخوام . فقط همين.
سال نو و بهار مبارك .
دیگه خسته شدم از بس حرف زدم . دیگه خسته شدم و راستی راستی هیچ امیدی به آرامش درونی ندارم . بهتره ادامه بدم و ساکت باشم ... دیگه خسته و بی انرژی ام .
امروز عصر هوس یه چایی با لیمو و قندهای عمله خفه کن و مزخرف فرحزاد رو کردم . چقدر جالبه که چیزی که امکان دستیابی بهش صد در صده برام شده آرزو ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|